از متن کتاب جسد اثر استیفن کینگ ترجمه فاطمه حسین بیگ:
وقتی براي اولین بار جسدی را دیدم دوازده یا سیزده سال داشتم.
در سال 1960 اتفاق افتاد؛ سالها پیش… هرچند گاهی اوقات فکر
میکنم که این اتفاق خیلی وقت پیش رخ نداده است، مخصوصا شبهایی که با دیدن کابوس از خواب میپرم؛ کابوسی که در آن در چشمهای باز جسد تگرگ میبارد…
حالا باد به سرعت می وزید و از جهات نامشخص به سمتمان میآمد. به سختی میتوانستم ببینم. چرا به جای تمام بدن جسد، فقط دستش را دیدهبودیم؟ دستی که به طرزی وحشتناک سفید بود و انگستانش برعکس روی زمین قرار گرفتهبودند. آن دست گویای تمام حقیقت بود و باعث شد بفهمیم مرگ حقیقت دارد. هر وقت دربارهی واقعهای غمناک چیزی میخوانم یا میشنوم خاطرهی آن دست به یادم میآید. ادامهی آن دست در جایی به بقیهی بدن ری براور وصل میشد.





