چاپ دوم کتاب سوسویی در تاریکی نوشتۀ #استیسی_ویلینگام ترجمه سمر میرزاخانی نافچی منتشر شد.
در بخشی از کتاب میخوانیم: فکر میکردم میدانم هیولاها چه هستند. وقتی دختری کوچک بودم، آنها را سایههای مرموز تصور میکردم که پشت لباسهای آویزانم، زیر تختم و در جنگل کمین می کنند. موقع بازگشت از مدرسه به خانه زیر نور داغ آفتاب حضور آنها رابه صورت فیزیکی پشت سرم احساس میکردم که به من نزدیکتر میشدند. نمیدانستم چطور این حس را توصیف کنم، فقط به نحوی میدانستم آنجا هستند. بدنم میتوانست خطر را احساس کند. مثل وقتی که قبل از قرار گرفتن دستی بیخبر روی شانهات، پوستت مورمور میشود. آن لحظهای که متوجه میشوی آن احساس تزلزلناپذیر، در واقع یک جفت چشم است که در واقع پشت شاخه درختان یا درختچهای بزرگ کمین کرده و در جمجمهات رسوخ میکند.
اما بعد برمیگردی و هیچ چشمی آنجا نیست…


